داستان طنز (۱۵)

مجموعه: داستان طنز, سرگرمی تعداد بازدید: 293
داستان طنز (۱۵)

داستان طنز

“کاش بانکداری می خوندم”

داستان طنز

در” دزدی از یک بانک”

دزد فریاد زد هیچکس حرکت نکند پول مال دولت است.

با این حرف همه
به آرامی بر روی زمین دراز کشیدند

” به این میگویند ” شیوه تفکر

وقتی دزدان به مخفیگاهشان رسیدند

دزد جوان که لیسانس تجارت داشت

به دزد پیر که شش کلاس سواد داشت گفت ” بیا پول ها رو بشماریم ”

دزد پیر گفت:” وقت زیادی می برد امشب تلویزیون مبلغ را اعلام میکند ”

به این میگویند: ” تجربه ”

بعد از رفت دزدها مدیر بانک به رئیسش گفت:

فورا به پلیس اطلاع می دهم ولی

رئیس گفت: صبر کن تا خودمان هم مقداری برداریم

و به برداشت های قبلی خودمان اضافه کنیم و با رقم دزدی اعلام کنیم

به این می گویند ” با موج شنا کردن ”

وقتی تلویزیون رقم را اعلام کرد دزدان پول را شمردند و

بسیار عصبانی شدند که ما زندگی مان را گذاشتیم

و ۲۰ میلیون گیرمان آمد ولی رئیس بانک در یک لحظه و

بدون خطر ۸۰ میلیون به دست آوردند

و به این می گویند ” دانش بیشتر از طلا می ارزد “

مطالب مرتبط

نظر شما !!!

نظر شما برای “داستان طنز (۱۵)”