داستان طنز (۱۸)

مجموعه: داستان طنز, سرگرمی تعداد بازدید: 318
داستان طنز (۱۸)

داستان طنز

داستان طنز

يک روز مردي خيلي خجالتي رفت توي يک كافي شاپ …
چند دقيقه كه نشست توجهش به يک دختر خوشگل كه كنار ميز

بار نشسته بوده جلب شد.

نيم ساعتي با خودش كلنجار رفت و بالاخره تصميمش رو گرفت و

رفت سراغ دختر و با خجالت بهش گفت : ميتونم كنار شما بشينم

و يه گپي با همديگه بزنيم و بيشتر آشنا بشيم ؟!
دختر ناگهان و بي مقدمه فرياد زد : چي؟! من هرگز امشب با تو

نمي خوابم ؟!!

همه مردم توجهشون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و

سري تکون دادند !

مرد بيچاره سرخ و سفيد شد و سرشو انداخت پايين و با

شرمندگي رفت نشست سر جاش …

بعد از چند دقيقه دختر رفت كنار مرد نشست و با لبخند گفت : من

معذرت ميخوام! متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من

فارغ التحصيل روانپزشكي هستم و دارم روي عكس العمل مردم در

شرايط خجالت آور تحقيق مي كنم …!!!

مرد هم ناگهان فرياد زد : چي؟! منظورت چيه كه ۲۰۰$ براي يه

شب مي گيري؟

مطالب مرتبط

نظر شما !!!

نظر شما برای “داستان طنز (۱۸)”